سفارش تبلیغ
صبا ویژن
من یک خبرنگارم با کلی دغدغه ...
یکشنبه 92 مهر 28 :: 12:53 صبح :: نویسنده : اعظم وثوقی

شاید تو هم درگیر خواسته ای هستی و مدام اونو از خدا می خواهی ...

شاید تو هم خیلی وقته اصرار می کنی التماس می کنی ...

گریه‌آور

 

گره کارت باز نمیشه

حرصت اون وقتی در میاد که خواسته ات نه دنیاست نه حرومه نه خلاف شرعه بلکه بر عکس مایه قوام دینته

 

گوشتو بیار جلو تا بگم راز این ندادن ها چیه !

من چند وقت دیگه میرم کربلا... برگشتم به امام حسین گفتم با سوز دل و دل شکسته گفتم آقا نمیام  ( مشکل با کربلا رفتن حل نمیشه ها.... صبر کن اتفاقا با کربلا رفتن هم درست نمیشه دلتو الکی خوش نکن! چون یه بار رفتم باز نشد این بار دفعه دومهپوزخند)

قبلش که بقیه داستانو بگم یه سوال!

تا حالا شده شما آرزو کنید ولی آرزوی شما برای اطرافیانتون برآورده بشه؟

آقا! اصلاً هی ما ارزو کردیم در حق بقیه برآورده شد جلوی چشمای خود من! خدا همونی که من ازشش خواسته بودم صاف می داد به یکی دیگه! عین همونی که من میخواستم! عین عینش!

گریه هاشو من می کردم دعاهاشو می کردم، برای بقیه اجابت می شد اونم صاف جلوی چشمت برای اطرافیان!

یه بار به خدا گفتم : ببین خدا ... قبول نیست !!! اینم شد بازی! قابل بخشش نیست

اصلاً من میرمدلم شکست

بعد میدیدم ای بابا کجا بریم؟پوزخند

هرجا میریم مال اونه خب بخشکی شانس! اینم هویت بود! مخلوق خدا بودن! عبد و بنده خدا بودن! هیچ راه نجاتی هم که از دست این خدا نداری که ( خاک بر فرق سرت خدانگهدار  با این آدم بودنت)

هیییییی

هیچی دیگه ما بودیم و مجبور آباد خدا!

دیدیم که نمیشه به قول دار و دسته برادر گرانقدر اپوزیسیون داش مهاجرانی وزیر اسبق ارشاد اسلامی !! علیه خدا هم تظاهرات راه انداخت! دیدیم همه حرفای این دوم خردادی هم چرند از آب در اومد! بابا کشک چی؟ دوغ چی؟ اون سروش بود نمی دونم کدوم از لامپک فکر را بود(بخوانید روشنفکر البته لامپ سوخته!) می گفت علیه خدا هم میشه تظاهرات کرد!

یعنی الان مهاجرانی اگر پینوکیو بود ده بار این شکلی شده بود با این دروغایی که با رفقاش به خدا بسته دروغپوزخند

والا ... بلا ... ما رفتیم تظاهرات کنیم علیه خدا! خدا زد در گوشمون گفت برو بشین بینم بچه پر رو! اصلا!

دم و دستگاه خدا وزارت کشور نداشت مجوز تظاهرات صلح آمیز بگیریم!

اپوزیسیون نظام هم نداشت! خدایی من و تو و گوگوش و بی بی سی فارسی و عربی هم نداشت! بگم اونا پشتم وایسن شاید به جایی برسه! پوزخند

تازه تازه فهمیدیم که چه کلاه هایی سر ما گذاشتند و چه دروغ هایی به اسم روشنفکری تو کله های ما کردند!مشکوکم

هیچی دیگه خدا یواشکی تو گوش من گفت : ببین من بهت میدم ولی اینقدر منو واسه این چیزا نخواه! چقدر میایی هی این آبنبات و چی توز موتوری ها رو از من می خوای خسته شدم!پس من چی؟ کی منو می خوای؟مدرک داشتن

خدا هم از دست من خسته شده بود! دلم شکست

خدا وسط همه خواسته های ما گم شده .... این همون رازی بود که این جا برملاش کردم ...

برگردیم سر داستان کربلای خودمون!

هیچی برگشتم با قلبی که از یه درد 7-8 ساله شکسته و خونه همچین یهو ترکیدم و اشک بود که از چشام میومد... برگشتم گفتم آقا نمیام ....

اقایی ! سرور منی! دعا میکنم شما پیروز شید ! برای عاشورا کار میکنم برای امام زمانت کار میکنم ولی کربلات نمیام آقا...قابل بخشش نیست

با پر رویی گفتم اگه میتونی حالا مجبورم کن!

احساس کردم دل یکی از من بیشتر شکست و سخت تر از من گریه کرد! ولی به قول بچه ها داغ بودم نفهمیدم چه غلطی کردم!

گذشت ... یکی دو روز گذشت ...

روان درمانی خدا روم اثر کرد و باز از اون شتلق هایی که معمولاً اثرش صد درصده و تضمینی جواب میده زد زیر گوش دلمون!

و من موقتاً باز ادم شدم!

حالا میخوام برم کربلا که امام حسین بگه دیدی آوردمت و هیچ غلطی نتونستی بکنی پوزخند

غلط کردمو واسه این روزا گذاشتن دیگه پوزخند

 

 

 

 

 




موضوع مطلب : خط خطی های روزنگار



درباره وبلاگ


من یک خبرنگارم ...
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 37
کل بازدیدها: 106206